تبليغاتX
مــن هميشه باهاتــــم

مــن هميشه باهاتــــم

حرف های روز مره و...........

شاید آخرین پستم باشه ...............

سلام

13 روز از شروع سال 85 می گذره ........

چشم به هم بزنيم 352 باقی مانده هم می گذره .......

و ناگهان چقدر زود دير می شود ......

به نظر من تنها چيزی که می مونه ..... مهربانی و عشقه ....

 

 از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت: خشكيدن........

از گل پرسيدن عشق چيست، گفت: پرپر شدن........

از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............

از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........

از انسان پرسيدن عشق چيست ، ناگهان ندايي از درونش گفت : جدايي ................

 

همیشه از جدایی ، خداحافظی متنفر بودم ...... نمی دونم چرا ....

ولی چه کنم که هر آغازی را پايانی هست و اين يعنی زندگی ....

آغاز و پايان ........ آغاز و پايان ......... آغاز و پايان  ....... و

 

خیلی خیلی سعی کردم بتونم دوست خوبی براتون باشم ......... نمی دونم تونستم یا نه ؟؟

ولی دوستان خیلی خوبی پيدا کردم ...........

دوستان گلم شاید دیگه چیزی ننویسم ..... ولی مطمئن باشید که  همیشه باهاتون هستم ...... تا همیشه

من همیشه باهاتم .......

 

من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود

 

در آخر ...... بيايد فقط و فقط عشق و محبت و دوستی نثار هم کنيم ..... همين ...... چيز زيادی نيست ......

 

                        

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:7  توسط شیوا  | 

عیدتون مبارک

سلام

تقریباً شش ماه از افتتاح این وبلاگ گذشته ؛ شش ماه از با شما بودن گذشته ؛ تو این مدت چه اتفاقها که نیفتاد  ( چه خوب ، چه بد )

دوستانی پیدا کردم که با هیچ چیز عوضشون نمی کنم ....... فکر نمی کردم تو این دنیای کثیف که هر کسی دنبال منافع خودشه یه همچین دنیایی هم وجود داشته باشه ...... همینی که نوشتهای همدیگرو می خونیم ..... از نوشته های همدیگه  انتقاد می کنیم یا پیشنهاد می دیم یا ..... برای من که خیلی شرینه

 

انگیزه برای زندگی کردن پیدا می کنم  ....... وقتی می بینم هنوز کسانی هستن که حاضرن با غمت شریک بشن و تو رو در شادیشون شریک کنن ......

 

بوی بهار می یاد ...... اگه یه نفس عمیق بکشی می فهمی که راست می گم .... بلاخره زمستون رفت ... فصل سخت و سرد و بی روح و ......هست ولی من به امید بهار تحملش کردم .... حالا هم بهار اومده ......  مبااااااااااااارکتون باشه

 

دلم می خواد برای سال جدید آرزو کنم ........ شما هم آمین بگید

 

خدایا ...... به کمکت سخت احتیاج داریم ، کمکمون کن از یاد نبریمت

خدایا ...... کمک کن ، دانسته یا ندانسته ، دل هیچ کسی رو نشکنیم

خدایا ...... کمک کن ، سرشار از محبت و عشق و دوست داشتن بشیم

خدایا ...... کمک کن ، همه بدیها رو فراموش کنیم

خدایا ...... کمک کن ، قدر همدیگر رو بدونیم

 خدایا .....

خدایا ...... به همه سلامتی عطا کن

 

    

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:23  توسط شیوا  | 

عميق ترين درد زندگی .............

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه فراموش شدنهِ

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه مطمئن شدن به اینکه به هیچ کدوم از آرزوهای حتی کوچیکت هم نمی رسی

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه محتاج دیگران بودنهِ

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه غریب ماندنهِ

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه اینکه بفهمی خوشبختی یه موقعی درت رو زده بود و تو نشنیدی

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه موقعی که بفهمی خیلی وقت که از یاد خدا غافلی

                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 0:5  توسط شیوا  | 

گاهی ..........................

گاهي نوشتن چه دشوار است و گاهي گفتن چه احمقانهِ
گاهي دو بال مي خواهم ، گاهي يک خط شعر و گاه يک عشق
گاهي نفسم مي گيرد و قلبم چنان به ديواره مي کوبد که گويا عاشق ست
گاهي قلبم ديوانه وار مي تپد ؛ گاهي به انتظار نفسهايي، نفسهايم به شماره مي افتد ؛ من گاهي عاشق مي شوم
گاهي سنگدل مي شوم و ستيزه جو و گاهي دامنم مريم وار پناه امنيست
گاهي من عاشق مي شوم و گاهي دلم از عاشق مي گيرد
گاهي بر او عشق مي ورزم چرا که معشوق اويم و گاهي دلگيرم از معشوقي
گاهي در سرم سودايي است ، گاهي ابر و باد و غروب ، گاهي خورشيد و دريا و طلوع نفسم را بند مي آورد و نيمه روشن دلگير غروب قلبم رامي گيرد ، گويا عاشقم
گاهي شب مرا به سکوت وا مي دارد گويا دلشکسته ام
گاهي نسيمي از لابه لاي برگهاي سبز دلم را مي لرزاند ، گاهي اضطرابي غريب مرا در بر مي کشد
گاهي عشق را به آغوش مي کشم و گاهي سنگدلانه عاشقي را مي کشم
گاهي خود را به بندي از عشق مي آويزم و گاهي روي از هر عاشقي مي گردانم

 

من تنها گاهي عاشقم يا گاهي بي عشق ؟؟


گاهي به بوي نم باراني دلخوشم ،گاهي دنيا قفسي است براي من
گاهي دلخوشم و گاهي مجنون سفر

من تنها گاهي دلخوشم يا گاهي بي قرار؟؟


گاهي روح من روح حقيرو آلوده ي عابري را در درياي عميق خويش مي شويد و گاهي چون قطره ي روغني درآب تن به اتحاد نمي دهد
من گاهي خداگونه مغرورم و گاهي به نرمي يک بيد تازه به اشاره ی سر انگشت کودکي خم مي شوم
گاهي براي رضايت قلبم به اشاره اي مي دوم و گاهي تن به تکاني براي آب زحمت نمي دهم

من تنها گاهي حرکت مي کنم يا گاهي مي ايستم؟؟


گاهي خود را به دستان بي رحم دلهايي مي سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زيرا که من گاهي کافرم
گاهي منصوروار به پاي دار مي روم و گاهي هزار منصور در من به سکوتي عظيم مي نشينند
گاهي آسمان و زمين به نام من افراشته است و گاهي به آرامي در جوي کثيفي از فراموشي و تاريکي مي خزم

من تنها گاهي ... يا گاهي... ؟؟!

                                            

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط شیوا  | 

يه موتور مي خوام يه جاده

يه موتور مي خوام يه جاده
كه به آخر نرسه
پشت چشمك چراغش
پاسبون سرنرسه
يه موتور مي خوام كه من رو
ببره از اين سكون
رخش بي ترمز من باشه
 واسه فتح جنون
 يه موتور مي خوام ‚ يه جاده كه نهايتش تو باشي
ترك لحظه هام بشيني ‚ با من از دنيا جدا شي
يه موتور مي خوام كه چرخش
مثل روزگار نچرخه
فكر راه تازه باشه
روي يك مدار نچرخه
 يه موتور مي خوام كه من رو
ببره تا لب پرواز
گريه هام رو قاب بگيره
 توي زير و بم آواز
 يه موتور مي خوام ‚ يه جاده كه نهايتش تو باشي
ترك لحظه هام بشيني ‚ با من از دنيا جدا شي

تقديم به تو

                

والینتاین خوش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:4  توسط شیوا  | 

دلم تنگ شده . . .

دلم تنگ شده

برای ... آرامش

برای ... امیدواری

برای ... بچگی کردن

برای ... یه خواب راحت

برای ... لذت تاب بازی

برای ... دوست داشتن

برای ... يه روز بی دغدغه

برای ... يه لبخند

برای ...

برای ... خودم

برای ... خیلی چیزای دیگه . . . . .

خیلی ازم دور شدن

خیلی

خیلی

حتی خاطراتشون هم به سختی یادم می یاد

.....
می رم زیر پتو

چشمامو می بندم

سعی می کنم به مغزم فشار بیارم

تا شاید با خاطراتشون آروم شم

.....
نه !!

حتی خاطراتشون هم آرامم نمی کنه

به خودم می گم

چرا هیچ کدوم از اینا به مهمانی دل من نمی يان ؟؟!!!

نمیدونم . . .

.....
خنده داره . . . .

مدتهاست این سوال رو از خودم می پرسم

ولی . . . افسوس

جوابی ندارم !!!!!

اینجاست که سکوت به فریادم می رسد

سكوت مي كنم
انگار دنيا ساكت مي شه
اشك بي اختيار خلوت من با خودم را بهم مي زنه
...
......
هيچ چيز آرومم نمي كنه ...
هيچ چيز
خاطرات گذشته

سکوت

اشك
فرياد
خشم
آه . . .
هيچ چيز آرومم نمي كنه
چقـــــدر خستـــــــه ام !
و . . .

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 1:31  توسط شیوا  | 

افسوس که زود گذشت . . .

 

سر در گم بود نمی دانست چی کار کند .

مردد بود .

بلندشد  ، راه رفت  ،

نشت  ،

خوابید  ،

دوباره بلند شد  .

رفت جلوی آينه ،

خودش رو ديد زد ، قلاب نگاهش به يه جفت چشم افتاد که از تو آينه زل زده بود بهش ، چقد قرمز و نم دار بودن . 

با خودش فکر کرد اون چشای توی آينه واسه کی غصه دارن ؟ واسه کی اشک ريختن ؟ واسه کی اينقد بی تابن ؟؟؟

يعنی اون کس ارزشش رو داره ؟ ارزش اين همه غم و غصه ، ارزش اين رو  که تمام لحظات نبودش ، با اشک پر شه ؟ نتونست جوابی پيدا کنه . . . . .

خطهای عميق روی صورتش نشونه گذر زمان بود ، و چقدر زود  . . . . .

به خودش اومد . . . .

يه چنگی به موهايش زد .  ديگه طاقت ديدن اون صورت توی آينه رو نداشت ، از جلو آينه اومد کنار .

 

پنجره را باز کرد . باد چنگ انداخته  به موهاش ؛ ورزش با صورتش رو قلقلک می داد . . . .

 

آدما رو می ديد که هر کی دنبال کار خودش بود ، با خودش فکر کرد کاش می شد فکر آدما رو خواند ، کاش می شد فهميد تو دلشون چی می گذره ، اونوقت ديگه . . . . 

از ديدن اين منظره تکراری هم خسته شده بود .

تلپ خودش را انداخت روی تختخواب ، چشمش افتاد به ساعت ديواری ، واااااااای عقربه ها بدون توجه به اون داشتن کار خودشونو انجام می دادن ، اونا بايد می دويدن تا . . .تا . . .   تا کجا ؟؟؟؟

اونا هيچ توجه ی  بهش نمی کردن . . . . .

 

بازم رفت تو فکر  ، رفت به خیلی وقت پیش . . . . بچه شد . . . .

آره . . .  بچه شد . . . 

داد زد . . .  فریاد زد . . .  مامان رو صدا کرد . . .  مامان اومد و شکلات اورد . . .  بابا اومد و اسباب بازی اورد . . .

حالا ساکت بود . . .  تو بغل مامان  . . . چه احساس امنیتی می کرد . . .

 

کاش می شد . . . 

کاش می شد باز هم مثل همون موقع ها . . .  بدون محدودیت داد زد و بلند ، بلند  گریه کرد . . . .  بعدش هم با یه شکلات همه چیز رو فراموش کرد . . .  همه چیز رو . . . . 

کاش می شد . . . . بچه بود . . . .

 

                                 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 16:32  توسط شیوا  | 

جـــــــــاده زندگی

زندگی کردن دقیقاً مثل راندن تو یه جاده ست . . .  مقررات خاص خودشو داره . . . . پستی بلندی هم زیاد داره . . . . سربالایی داره ولی سرپایينی هم داره  . . . . توی این مسیر بارش باران هست ، حتی برف . . .  لغزندگی جاده . . .  آفتاب هم هست . . . .  تصادف هم هست . . . . منظار زیبا هم هست  . . . .  خیلی چیزای دیگه هم هست . . .  چه خوب چه بد ، باید برانیم ، باید رفت . . . .  محکوم به طی کردن این جاده هستیم . . .  چه بخوایم . . . . چه نخوایم . . . .   

 

آره باید رفت . . .

 

نمی دونم شما تو کدوم قسمت این جاده هستین ولی من الان داخل یه تونلم . .  . یه تونلی که خیلی وقته توشم . . . . نمی دونم چرا هر چی میرم تموم نمی شه . . . . جز منم کسی توش نیست . . .  تنهام . . . . تنهایی منو می ترسونه . . . می ترسم برای همیشه توش بمونم  . . .  . سعی می کنم تند تر برم ولی دیگه توانش رو ندارم که از این تند تر برم . . . فعلاً دارم می رم و دلم به این چراغهای کم نور خوشه که هر چند متر به چند متر روی دیوارای تونل هستن . . . 

یه وقتایی فکر می کنم اگه این تونل تموم نشه چی . . . . دوست ندارم از این بیشتر تو این تاریکی باشم  . . . . دوست داشتم هیچ وقت داخل این تونل نمی شدم ؛ ولی راه دیگه ای هم نبود . . .  برای طی کردن جاده باید از این تونل می گذشتم . . .  با خودم می گم اینم یه تونل مثل تونلهای دیگه که پشت سر گذاشتم . . .  ولی این تونل با تونل های دیگه فرق می کنه . . .  خودم اینو خوب می دونم ولی خب هی خودمو گول می زنم !!!! 

به خودم می گم . . . یهو می بینی که یه نوری داره از روبرو می آید . . .  هرچی می ری جلو بیشتر می شه . . .  وااااااای . . .  می بینی این تونلم رد کردی . . . .   یعنی می شه  ؟؟؟

تموم شدن این تونل برام یه رویا شده . . .  یعنی تموم می شه  ؟؟؟ 

 

خدایا من دیگه طاقتشو  ندارم . . .  خدایا دارم کم کم خسته می شم . . . . دیگه رمقی برام نمونده . . . .  خدایا کمک کن . . . کمک کن این تونل رو هم مثل بقیه تونل ها به سلامت طی کنم  . . . .

می خوام بخوابم ؛ وقتی پا شدم ببینم همه اینا یه خواب بوده و من . . . .  

 

خدااااااااااااااااااایا . . . . 

                               

 

خدایا کمکمون کن همیشه احساست کنیم . . . .  تو ، توی این تونل هم با منی ؛ مگه نه ؟؟

 

خدااااایا تو همیشه با منی ، کمک کن همیشه باهات باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:21  توسط شیوا  | 

خود شناسی

سلام

می خواستم تو اين پست در مورد تفاوت بين دخترا و پسرا مطلب بذارم . . . .  داشتم مطلب می نوشتم که چشمم به اين تست روانشناسی افتاد خیلی دقیق هست  . . . .  البته به شرطی که تقلب نکنين . . . .

اگه می خواين نتيجشو  ببينين مرحله به مرحله جلـــــــــــــــو برين . . . .  رو جوابای که می دين فکر کنين . . .  تا وقتی که يه مرحله را با حوصله انجام ندادين به مرحله ی بعد نرين .   . . .  یهو نرین نتیجه رو  بخونین هااااااااا

از ما گفتن  . . . .  

بعداً  ،  نظرتون رو برام بنويسين .  

خب . .  .حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

از بالا به پايين  اعداد ۱ تا  ۵  رو به صورت ستونی زير هم بنويسيد .

 

مرحله ی اول -  جلوی عدد های « ۱ » و « ۲ » شما بايد اسم دو تا حيوان رو به ترتيبی که دوستشون دارين بنويسين . يعنی اونی که بيشتر دوستش دارين ميشه شماره ی يک و اون يکی ، ميشه شماره ی دو .  

مرحله دوم -  حال جلوی اسم هر کدوم از حيواناتی که نوشتين، سه  تا خصوصيت حيوان رو بنويسيد که به خاطر اون خصوصیت ،  اون حیون رو دوست دارين .

مرحله ســـوم - جلوی شماره های« 3 » و « 4 »  به ترتيب  عبارتهای « دریــــــا » و « جنــــــگل » رو بنويسيد.

مرحله چهـــارم - تو ذهنتون دريا رو مجسم کنين ، انگار که الان رو به روتونه. . . و جلوی عبارت « دريــــــــا » ، سه تا نظر در باره ی دريا بنويسين . هر ويژگی خوب يا بد که به نظرتون می رسه ، چه از دريا خوشتون مياد يا چه بدتون مياد . هر جور که در باره اش فکر می کنين .

مرحله پنجـــم - در مورد « جنگل »  هم  مثل مرحله ۴ عمل کنين . طوری جنگل رو تجسم کنين که انگار الان داخلش هستين و بعد ۳ تا نظر در بارش بنويسين .چه خوب چه بد مهم نيست .

 

اینجوری می شه  :

۱- حيوانی که بیشتر دوستش دارين:    ويژگی اول  / ويژگی دوم  /  ويژگی سوم

۲- حيوان بعــــــــــــــــــــــــــــــدی :    ويـژگی اول  /  ويژگی دوم  / ويژگی سوم

۳-  دريــــا :    نظر اول / نظر دوم / نظر سوم

۴- جنگـل :    نظـر اول  / نظر دوم / نظر سوم

۵ -

 

مرحله ی آخر - جلوی شماره ۵  ، کلمه ی « رودخانه » رو  بنويسين . حالا همون جنگلی  که نظرتون رو دربارش نوشتين ، يه بار ديگه توو ذهنتون مجسم کنين . . .  بعد فکر کنين اگر از وسط اون جنگل يه رودخونه رد بشه ، دوست داريد اون رودخونه « کوچک» باشه ، « متوسط » باشه ، يا « بزرگ » باشه . جلوش نظرتون رو در اين باره بنويسين .

 

 

و اما مرحله نتيجه گيری . . .

 ويژگی هايی که برای حيوان اول نوشتين ، تصور خودتون از خودتون هست . يعنی هرچی اونجا نوشتين خصوصيات خودتون هست .

ويژگی هايی که برای حيوان دوم نوشتين ، تصورات ديگران نسبت به شماست . يعنی هرچی اونجا نوشتين ، ديگران نظرشون نسبت به شما همونه .

دريا ، تصور انسان از زندگيه ، هر چی در موردش نوشتين ، در حال حاضر تصور شما از زندگی همونه . 

خصوصياتی که برای جنگل نوشتين ، نشون ميده که شما چه نظری در مورد مرگ دارين .

و اما رودخانه . . . شما بر حسب اينکه رودخانه را «کوچک» يا «متوسط» يا «بزرگ» انتخاب کرده باشين ، به ترتيب آدم  «محافظه کار » يا  « ميانه رو » يا « تند رو  و  افراطی » هستين . جالب اينجاست که بعضی ها برای رودخونه ی خودشون ، آبشار و غيره هم در نظر ميگيرن .

 

اگر تمام مراحل رو درست انجام داده باشين و تقلب هم نکرده باشين ، فکر کنم الان بايد از تعجب خشکتون زده باشه ، چون اين تست در ۹۰ درصد موارد درست جواب ميده .

 

نظر . . . . .  . . نظر تون رو درباره این تست می خوام  . . . . 

 

فعلاً بای بای

                           

--------------------------------------------------------------------------------

این جاده یک طرفه را باور کنیم و به راه افتیم و هرگز منتظر عبور کسی از مقابلمان و یا کنارمان نباشیم . حرف آخر :

- آدمی تنها به دنیا می آید و تنها عاشق میشود و تنها هم می میرد ...و این بزرگترین رنج بشر است ، و شاید هم بزرگترین فضلیت آدمی ...مهم این است که ما در تنهائی و سکوت فطری مان ، چگونه به این واقعیت نگاه کنیم .

من به نوبه خودم تنهائی ام را فضلیت با عزتی در یافتم . از شما بی خبرم ؟!

 

گزیده ای از نوشته های وبلاگ جانباز سفر کرده                 sezar1.blogfa.com       -   یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 23:10  توسط شیوا  | 

چه کسی جز تو

چه کسی جز تو می تونست منو در آغوش بگيره

و دنيا را از حرکت باز دارد ،

چه کسی جز تو می تونست مرا آگاه سازد

به بهترين شکل ممکن ،

 

چه کسی جز تو می تونست دستم رو بگيره

و مرا به سرزمين رويا ها ببرد ،

چه کسی جز تو می تونست چنان وجدی به من بده

که از خوشی فرياد کشم  

 

چه کسی جز تو می تونست منو با عشق پيوند دهد

و قلبم را بگشايد ،

 

چه کسی جز تو می تونست تک تک ستاره ها رو

به زمين بياره ،

 

چه کسی جز تو می تونست به من بگه

" همانگونه که هستی دوستت دارم " ،

 

حتی يک نفر هم نمی تونست

مثل تو باشد ،

پس من هم کسی را مثل تو

دوست نخواهم داشت .

 

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 11:53  توسط شیوا  | 

دوستتون دارم

سلام

چند روز پیش مطلبی تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که با اجازش چند خطی از این وبلاگ رو اینجا می نویسم .

نمی دونم تا حالا شده بخوای خودت رو شاد نشون بدی اما ته دلت ؛ اون گوشه تنهاییهات ؛یک جایی اون کنار گوشه قلبت بی صدا اشک بریزی؟یا مثلا تنها به خاطر آبی موندن آسمون ،راز دلتو تو اعماق زمین مدفون کنی؟  تا حالا شده تو برزخ تصمیم گرفتار بشی؟ندونی چی درسته چی غلط؟
تا حالا شده سعی کنی به قلبت دروغ بگی؟ بگی خوشحال شدی؟ بگی شادی ؟

 

اين نوشته  يه تلنگری به من زد و بهانه ای شد برای اين پست .  خيلی به اين واژه ها دقت کردم ، رو تک به تک جملاتش موندم . . . . . جوابشم دادم . . . . .

آره . . . .  .  شده  ، شده که بخوام خودمو شاد نشون بدم اما ته دلم اشک بريزم . . .  آره . .  . . .شده بخاطر آبی موندن آسمون ، رازمو مدفون کنم . آره . . . . شده که تو برزخ زندگی گرفتار بشم ، ندونم چی درسته ، چی غلط ، خیلی هم شده . مگه می شه برای کسی اين اتفاقا نیافتاده باشی ؟؟؟؟؟ که مطمئناً اينطور نیست .

 

راستش من به خيلی از وبلاگها که سر می زنم ، همش غم می بينم و غصه !! نمی دونم چرا اينطوریی !!! چرا ما ؟ . . . .  اونم تو جونی . . . . .   فکر کنم يه جای کار می لنگه . . . . . .

 

ما يا شادی نداريم يا نمی خوام  بهشون فکر کنيم ! يا بدی اينقد زياده که تمام خوبی ها رو  کم رنگ کرده . . . . . !!!   نمی دونم چرا دنيا رو اينقدر غـــــــــــــــــم گرفته !!

ولی یه چيزی که هست اينه ، ديد هر کسی نسبت به هر موقيعيت چی ؟ هر کسی ممکنه تو يه موقعيـت مشابه  عکس العمل های متفاوتی از خودش نشون بده . راستش ما . . .  هممون وقتی يه مشکلی برامون پيش  احساس می کنيم خيلی تنهايیم ، فکر می کنيم فقط اين ماييم که فقط مشکل داريم ، مشکل تنها برای ماست و ما تنها برای مشکل !!!

راستش من خودمم هم همين تا چند وقت پيش همين حس رو داشتم ولی تا کی . . . .  تا کی بايد اينجوری فکر کرد . بايد به خودمون یه چيزایی بقبولنيم . . . . بايد از یه زاويه ديگه ای هم به مشکل نگاه کنيم . 

 

دوستان . . . . خیلی از ما آدما در کنار غم هایی که داریم مطمئناً شادی هم داریم . چه خوبه به اوناهم فکر کنیم . چرا همش به تنهاییمون فکر کنیم . بابا ما حتماً کسی رو داریم که مارو دوست داره و به وجود ما احتیاج داره . ما چرا اونا رو نمی بینیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!

 

می دونی چی ؟ من بازم مطمئنم که اين روزای سختم می گذره . . . . .  می گذره تا ما قدر لحظات خوب زندگی رو بيشتر بدونیم . هممون  اينو خيلی خوب می دونين ولی بعضی اوقات خودمون رو می زنيم به اون راه . . . . . .  مگه نه ؟

 

نظرتون راجع به مطالب پايين چی ؟ . . . . .  دوست دارم روش فکر کنين  . . . .  .

-    حداقل پنج نفر در اين دنيا تو رو دوست دارند . آنقدر که حاضرند به خاطر تو بميرند .

-    حداقل پانزده نفر در اين دنيا تو را به دلايلی دوست دارند .

-    تنها دليلی که ممکن است کسی از تو متنفر باشد اين است که می خواهد مثل تو باشد .

-    يک لبخند تو می تواند برای هر کسی خوشبختی بياورد ، حتی اگر او از تو خوشش نيايد .

-    هر شب کسی با فکر تو به خواب می رود . مطمئن باش

-    تو برای يه نفر يک دنيايی .

-    بدون تو شايد کسی نتواند به زندگی ادامه دهد .

-    تو فردی بخصوص و بی همتايی ، اما به روش خودت .

-    کسی که تو حتی از وجودش بی خبری ، تو را دوست دارد .

-    وقتی احساس می کنی دنیا به تو پشت کرده ، نگاهی بينداز . . . . . بيشتر مانند اين است که تو به دنيا پشت کرده ای .

-    هميشه احساسات را بيان کن ، به اين ترتيب ديگران از آن باخبر می شوند .

-    اگر دوست خيلی خوبی داری ، زمانی برايش بگذار تا دريابد که چقدر برايت با ارزش است .

 

  

دوستتون دارم . . . . . . . .  . . .  همتونو . . . .  حداقل یکی از اون 15 نفری که شما رو دوست دارن ؛ منم .

بگردين دنبال 14 نفر ديگه . . . .  .

 

                  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 13:42  توسط شیوا  |