تبليغاتX
مــن هميشه باهاتــــم

مــن هميشه باهاتــــم

حرف های روز مره و...........

ســاکتـه . . .

 

توی ساحل ، روی شن ها

قايقی به گل نشسته

يکی با چشمونه گريون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق ، به بينهایت

 

ســاکتـه . . .

 

اما تو قلبش داره به دنيا شکايت

تو چشاش حلقه اشکه

توی قلبش همه دنياش

منتظر به راه ياره ، تا بياد امروز و فردا

باورش نمی شه ، عشقو همه دنياش زير آبه

تنها مونده تو ی ساحل ، زندگی براش عذابه

 

تنهايی براش عذابــــه

 

خاطرات لب دريا ، ديگه از يادش نمی ره

همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسير

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دريا

حالا از خودش می پرسه ميادش ؟ ، آيا ؟ و آيا ؟

عاشقی که تنها باشه توی دنيا نمی مونه  !!

دل عاشق رو شکستن شده کار اين زمونه !!

                                               

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:57  توسط شیوا  | 

کمک خدا

 

حالا که دارم اينو می نويسم دارم از پنجره اتاقم به آسمون پر ستاره و بی ابر شب نگاه می کنم . اولش فقط محو تماشای ستاره ها بودم ولی حالا محو قدرت خدا ؛ وااااااااای خدای من تو چه بزرگی و ما گاهی اوقات اين رو فراموش می کنيم . . . .  فراموش می کنيم ، شکر گذارت باشيم !

نمی دونم تا حالا شده تک و تنها وسط حياط يا روی پشت بوم به آسمون صاف و بدون ابر و پر ستاره نگاه کنین . او موقعه به چی فکر می کنين ؟

به زيبایی آسمون  ؟ به چشمکای قشنگ ستاره ها ؟ يا . . .

می دونين ، من اين جور موقعها کم می يارم !!!  يه جورايی از بی کران بودن آسمون می ترسم . . . از اينکه آسمون نه انتهايی داره و نه ابتدايی . . .  از اينکه ما کجای اين کهکشان هستيم . . . . از اينکه چقدر در کنار اين همه آفرينش خدا حقيرم . . .  چقدر کوچيکم . . .  از اينکه . . .

دارم فکر می کنم اگه يه نفر ديگه از توی ستاره ها به زمين  نگاه کنه ، منو می بينه ؟! اصلاً زمين رو ميون اين همه سيارات و ستاره ها می بينه ؟ ! 

چرا بعضی از ما آدما فکر می کنيم از دماغ فيل افتاديم ؟ يا  هر کاری که اراده بکنيم می تونيم انجام بديم ؟؟!!!  بياين با خودمون رو راست باشيم . بياين فکر کنيم " از کجا اومديمو ، اومدنمون بهره چی بود "

خدای من . . . . . . من نمی تونم به تنهايی کاری انجام دهم . من نياز به دستی از آسمان دارم . يک کمک . . . . يک عشق  . . . . .  يک نور . . . . .  تنها به نور خدا

 

 

                 

 

دوستان نظراتتون رو برام بنويسيد ، و احساستون رو درباره آسمون پر ستاره

 

همتون رو به خدا می سپارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 15:5  توسط شیوا  | 

فيلم داستانی

زايشگاه – اتاق نوزادان ؛

نوزاد دختر : ونگ ونگ ، اينقه ، اينقه ... وينگ وينگ ( گريه ، جيغ )

نوزاد پسر (2روزه) : مامان ! صدای نامحرم می آيد .

مسؤول انطباق به پرستار : انگشتت را بگذار جلوی دهان آن دختر  . صدايش اين همه شفاف نباشد ؛ زود باش .

نوزاد دختر (يه روزه) : مامان ! مامان ! ديوارهای اينجا قابل اطمينان نيست . من الان نگاه « يک نوزاد پسر » مزاحم را می بينم که از اتاق نوزادان پسر رد شده و دارد به من نگاه می کند .

نوزاد پسر : خان پرستار ! زحمتی داشتم . تا مادرم روی تختش  بی حال افتاده ، می شود نامه مرا به دختری که روی ننوی آخری خوابيده و همين چند ثانيه پيش به دنيا آمده بدهی ؟ می خواهم واقعاً نخستين نفری باشم که از او خواستگاری رسمی و مکتوب می کنم .

                                

 

درباره انتقال وبلاگم که توضيح دادم ، به علت سرعت پائين لود وبلاگ در پرشن بلاگ بود که اومدم بلاگفا . البته به کمک دوست عزيزم مهدی خان که صاحب چند وبلاگ موفق از جمله وبلاگ زيبای  مردی با خاطراتش  هستند . همچنين بگم که ايشون کار ویرایش قالب وبلاگ  و  طراحی آن را انجام می دهند  که برای بدست آوردن اطلاعات بيشتر  می تونيد  اینجا  کليک کنيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 21:27  توسط شیوا  | 

اولین پست من در بلاگفا

دوستان عزیزم سلام....  من شیوا هستم و از پرشین بلاگ  به بلاگفا امده ام تا شاید اینجا با ان مشکلات مواجه نشم..و امید دارم بتوانم دوست خوبی برای شما عزیزان باشم..منتظر حظور سبز شما دوستان هستم و لطف کنید من را از نظرات خود اگاه کنید...دوست دارتان شیوا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 19:17  توسط شیوا  | 

یک حرف

 

هيچگاه کسی رو نا اميد نکن

چون ممکنه اميد تنها چيزی باشه که اون داره !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 0:42  توسط شیوا  | 

تشکر وقدردانی

سلام

می خوام از همه دوستانی که وقت می ذارن به وبلاگ من سر می زنن و  نظر می دن تشکر کنم . خیلی خوشحالم می کنین . 

مهدی خان مرسی که هميشه به وب لاگم سر می زنی . گفتم و بازم می گم وب لاگت - مردی با خاطراتش – پر محتوی و زيباست . بازم بهم افتخار بده .

آقا کريم که خودشم مث ماهشهر که توش زندگی می کنه ، هم ماه و هم گرم  دستت درد نکنه ، بازم مزاحمت می شم .

شيوا جون ، مرسی که آپ وبلاگتو بهم اطلاع میدی . مطالب وبلاگتو خيلی دوست دارم . فکر کنم بجز اِسممون روحياتمون هم به هم نزديکه . بازم بيا پيشم .

آقا رضای گل تو که جای خود داری ، خودتم می دونی . به وب لاگم سر بزن ، نظر بده ، مث هميشه بهم قوت قلب بده .

 

من هميشه باهاتم ، هميشه با من باش

 

خواستم خودمو گول بزنم .

همه خاطراتم رو انداختم يه گوشه ای گفتم :

فراموش ،

يه چيزی ته قلبم خنديد و گفت :

يادمه . . .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 18:59  توسط شیوا  | 

چشم من

چشم من بيا منو ياری بکن

گونه هام خشکيده شد ، کاری بکن

غير گريه مگه کاری ميشه کرد

کاری از ما نمياد ، زاری بکن

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد  ؛  تا قيامت دل من گريه می خواد

هر چی دريا ، رو زمين داره خدا ، با تموم ابرای آسمونا

کاشکی می داد همه ، رو به چشم من

تا چشام به حال من گريه کنن

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد  ؛  تا قيامت دل من گريه می خواد

غصه گذشته های خوب من  ، خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانوم بذارم ، تا قيامت اشک حسرت ببارم

دل هيچکی مثل من غم نداره  ، مث من غربت و ماتم نداره

حالا که گريه دوای دردم ، چرا چشمم اشکشو کم مياره

خورشيد روشن ما رو دزديدن ، زير اون ابرای سنگين کشيدن

همه جا رنگ  سياه ماتم  ، فرصت موندنم خيلی کمه

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد  ؛  تا قيامت دل من گريه می خواد

سرنوشت چشاش کوره ، نمی بينه

زخم خنجرش می مونه تو سينه

لب بسته ، سينه غرق به خونه

قصه موندن آدم همينه

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد  ؛  تا قيامت دل من گريه می خواد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:58  توسط شیوا  |