يه موتور مي خوام يه جاده
كه به آخر نرسه
پشت چشمك چراغش
پاسبون سرنرسه
يه موتور مي خوام كه من رو
ببره از اين سكون
رخش بي ترمز من باشه
واسه فتح جنون
يه موتور مي خوام ‚ يه جاده كه نهايتش تو باشي
ترك لحظه هام بشيني ‚ با من از دنيا جدا شي
يه موتور مي خوام كه چرخش
مثل روزگار نچرخه
فكر راه تازه باشه
روي يك مدار نچرخه
يه موتور مي خوام كه من رو
ببره تا لب پرواز
گريه هام رو قاب بگيره
توي زير و بم آواز
يه موتور مي خوام ‚ يه جاده كه نهايتش تو باشي
ترك لحظه هام بشيني ‚ با من از دنيا جدا شي
تقديم به تو

والینتاین خوش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:4  توسط شیوا
|
دلم تنگ شده
برای ... آرامش
برای ... امیدواری
برای ... بچگی کردن
برای ... یه خواب راحت
برای ... لذت تاب بازی
برای ... دوست داشتن
برای ... يه روز بی دغدغه
برای ... يه لبخند
برای ...
برای ... خودم
برای ... خیلی چیزای دیگه . . . . .
خیلی ازم دور شدن
خیلی
خیلی
حتی خاطراتشون هم به سختی یادم می یاد
.....
می رم زیر پتو
چشمامو می بندم
سعی می کنم به مغزم فشار بیارم
تا شاید با خاطراتشون آروم شم
.....
نه !!
حتی خاطراتشون هم آرامم نمی کنه
به خودم می گم
چرا هیچ کدوم از اینا به مهمانی دل من نمی يان ؟؟!!!
نمیدونم . . .
.....
خنده داره . . . .
مدتهاست این سوال رو از خودم می پرسم
ولی . . . افسوس
جوابی ندارم !!!!!
اینجاست که سکوت به فریادم می رسد
سكوت مي كنم
انگار دنيا ساكت مي شه
اشك بي اختيار خلوت من با خودم را بهم مي زنه
...
......
هيچ چيز آرومم نمي كنه ...
هيچ چيز
خاطرات گذشته
سکوت
اشك
فرياد
خشم
آه . . .
هيچ چيز آرومم نمي كنه
چقـــــدر خستـــــــه ام !
و . . .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 1:31  توسط شیوا
|
سر در گم بود نمی دانست چی کار کند .
مردد بود .
بلندشد ، راه رفت ،
نشت ،
خوابید ،
دوباره بلند شد .
رفت جلوی آينه ،
خودش رو ديد زد ، قلاب نگاهش به يه جفت چشم افتاد که از تو آينه زل زده بود بهش ، چقد قرمز و نم دار بودن .
با خودش فکر کرد اون چشای توی آينه واسه کی غصه دارن ؟ واسه کی اشک ريختن ؟ واسه کی اينقد بی تابن ؟؟؟
يعنی اون کس ارزشش رو داره ؟ ارزش اين همه غم و غصه ، ارزش اين رو که تمام لحظات نبودش ، با اشک پر شه ؟ نتونست جوابی پيدا کنه . . . . .
خطهای عميق روی صورتش نشونه گذر زمان بود ، و چقدر زود . . . . .
به خودش اومد . . . .
يه چنگی به موهايش زد . ديگه طاقت ديدن اون صورت توی آينه رو نداشت ، از جلو آينه اومد کنار .
پنجره را باز کرد . باد چنگ انداخته به موهاش ؛ ورزش با صورتش رو قلقلک می داد . . . .
آدما رو می ديد که هر کی دنبال کار خودش بود ، با خودش فکر کرد کاش می شد فکر آدما رو خواند ، کاش می شد فهميد تو دلشون چی می گذره ، اونوقت ديگه . . . .
از ديدن اين منظره تکراری هم خسته شده بود .
تلپ خودش را انداخت روی تختخواب ، چشمش افتاد به ساعت ديواری ، واااااااای عقربه ها بدون توجه به اون داشتن کار خودشونو انجام می دادن ، اونا بايد می دويدن تا . . .تا . . . تا کجا ؟؟؟؟
اونا هيچ توجه ی بهش نمی کردن . . . . .
بازم رفت تو فکر ، رفت به خیلی وقت پیش . . . . بچه شد . . . .
آره . . . بچه شد . . .
داد زد . . . فریاد زد . . . مامان رو صدا کرد . . . مامان اومد و شکلات اورد . . . بابا اومد و اسباب بازی اورد . . .
حالا ساکت بود . . . تو بغل مامان . . . چه احساس امنیتی می کرد . . .
کاش می شد . . .
کاش می شد باز هم مثل همون موقع ها . . . بدون محدودیت داد زد و بلند ، بلند گریه کرد . . . . بعدش هم با یه شکلات همه چیز رو فراموش کرد . . . همه چیز رو . . . .
کاش می شد . . . . بچه بود . . . .
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 16:32  توسط شیوا
|
زندگی کردن دقیقاً مثل راندن تو یه جاده ست . . . مقررات خاص خودشو داره . . . . پستی بلندی هم زیاد داره . . . . سربالایی داره ولی سرپایينی هم داره . . . . توی این مسیر بارش باران هست ، حتی برف . . . لغزندگی جاده . . . آفتاب هم هست . . . . تصادف هم هست . . . . منظار زیبا هم هست . . . . خیلی چیزای دیگه هم هست . . . چه خوب چه بد ، باید برانیم ، باید رفت . . . . محکوم به طی کردن این جاده هستیم . . . چه بخوایم . . . . چه نخوایم . . . .
آره باید رفت . . .
نمی دونم شما تو کدوم قسمت این جاده هستین ولی من الان داخل یه تونلم . . . یه تونلی که خیلی وقته توشم . . . . نمی دونم چرا هر چی میرم تموم نمی شه . . . . جز منم کسی توش نیست . . . تنهام . . . . تنهایی منو می ترسونه . . . می ترسم برای همیشه توش بمونم . . . . سعی می کنم تند تر برم ولی دیگه توانش رو ندارم که از این تند تر برم . . . فعلاً دارم می رم و دلم به این چراغهای کم نور خوشه که هر چند متر به چند متر روی دیوارای تونل هستن . . .
یه وقتایی فکر می کنم اگه این تونل تموم نشه چی . . . . دوست ندارم از این بیشتر تو این تاریکی باشم . . . . دوست داشتم هیچ وقت داخل این تونل نمی شدم ؛ ولی راه دیگه ای هم نبود . . . برای طی کردن جاده باید از این تونل می گذشتم . . . با خودم می گم اینم یه تونل مثل تونلهای دیگه که پشت سر گذاشتم . . . ولی این تونل با تونل های دیگه فرق می کنه . . . خودم اینو خوب می دونم ولی خب هی خودمو گول می زنم !!!!
به خودم می گم . . . یهو می بینی که یه نوری داره از روبرو می آید . . . هرچی می ری جلو بیشتر می شه . . . وااااااای . . . می بینی این تونلم رد کردی . . . . یعنی می شه ؟؟؟
تموم شدن این تونل برام یه رویا شده . . . یعنی تموم می شه ؟؟؟
خدایا من دیگه طاقتشو ندارم . . . خدایا دارم کم کم خسته می شم . . . . دیگه رمقی برام نمونده . . . . خدایا کمک کن . . . کمک کن این تونل رو هم مثل بقیه تونل ها به سلامت طی کنم . . . .
می خوام بخوابم ؛ وقتی پا شدم ببینم همه اینا یه خواب بوده و من . . . .
خدااااااااااااااااااایا . . . .

خدایا کمکمون کن همیشه احساست کنیم . . . . تو ، توی این تونل هم با منی ؛ مگه نه ؟؟
خدااااایا تو همیشه با منی ، کمک کن همیشه باهات باشم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:21  توسط شیوا
|