سلام
تقریباً شش ماه از افتتاح این وبلاگ گذشته ؛ شش ماه از با شما بودن گذشته ؛ تو این مدت چه اتفاقها که نیفتاد ( چه خوب ، چه بد )
دوستانی پیدا کردم که با هیچ چیز عوضشون نمی کنم ....... فکر نمی کردم تو این دنیای کثیف که هر کسی دنبال منافع خودشه یه همچین دنیایی هم وجود داشته باشه ...... همینی که نوشتهای همدیگرو می خونیم ..... از نوشته های همدیگه انتقاد می کنیم یا پیشنهاد می دیم یا ..... برای من که خیلی شرینه
انگیزه برای زندگی کردن پیدا می کنم ....... وقتی می بینم هنوز کسانی هستن که حاضرن با غمت شریک بشن و تو رو در شادیشون شریک کنن ......
بوی بهار می یاد ...... اگه یه نفس عمیق بکشی می فهمی که راست می گم .... بلاخره زمستون رفت ... فصل سخت و سرد و بی روح و ......هست ولی من به امید بهار تحملش کردم .... حالا هم بهار اومده ...... مبااااااااااااارکتون باشه
دلم می خواد برای سال جدید آرزو کنم ........ شما هم آمین بگید
خدایا ...... به کمکت سخت احتیاج داریم ، کمکمون کن از یاد نبریمت
خدایا ...... کمک کن ، دانسته یا ندانسته ، دل هیچ کسی رو نشکنیم
خدایا ...... کمک کن ، سرشار از محبت و عشق و دوست داشتن بشیم
خدایا ...... کمک کن ، همه بدیها رو فراموش کنیم
خدایا ...... کمک کن ، قدر همدیگر رو بدونیم
خدایا .....
خدایا ...... به همه سلامتی عطا کن

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:23  توسط شیوا
|
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه فراموش شدنهِ
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه مطمئن شدن به اینکه به هیچ کدوم از آرزوهای حتی کوچیکت هم نمی رسی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه محتاج دیگران بودنهِ
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه غریب ماندنهِ
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه اینکه بفهمی خوشبختی یه موقعی درت رو زده بود و تو نشنیدی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه موقعی که بفهمی خیلی وقت که از یاد خدا غافلی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 0:5  توسط شیوا
|
گاهي نوشتن چه دشوار است و گاهي گفتن چه احمقانهِ
گاهي دو بال مي خواهم ، گاهي يک خط شعر و گاه يک عشق
گاهي نفسم مي گيرد و قلبم چنان به ديواره مي کوبد که گويا عاشق ست
گاهي قلبم ديوانه وار مي تپد ؛ گاهي به انتظار نفسهايي، نفسهايم به شماره مي افتد ؛ من گاهي عاشق مي شوم
گاهي سنگدل مي شوم و ستيزه جو و گاهي دامنم مريم وار پناه امنيست
گاهي من عاشق مي شوم و گاهي دلم از عاشق مي گيرد
گاهي بر او عشق مي ورزم چرا که معشوق اويم و گاهي دلگيرم از معشوقي
گاهي در سرم سودايي است ، گاهي ابر و باد و غروب ، گاهي خورشيد و دريا و طلوع نفسم را بند مي آورد و نيمه روشن دلگير غروب قلبم رامي گيرد ، گويا عاشقم
گاهي شب مرا به سکوت وا مي دارد گويا دلشکسته ام
گاهي نسيمي از لابه لاي برگهاي سبز دلم را مي لرزاند ، گاهي اضطرابي غريب مرا در بر مي کشد
گاهي عشق را به آغوش مي کشم و گاهي سنگدلانه عاشقي را مي کشم
گاهي خود را به بندي از عشق مي آويزم و گاهي روي از هر عاشقي مي گردانم
من تنها گاهي عاشقم يا گاهي بي عشق ؟؟
گاهي به بوي نم باراني دلخوشم ،گاهي دنيا قفسي است براي من
گاهي دلخوشم و گاهي مجنون سفر
من تنها گاهي دلخوشم يا گاهي بي قرار؟؟
گاهي روح من روح حقيرو آلوده ي عابري را در درياي عميق خويش مي شويد و گاهي چون قطره ي روغني درآب تن به اتحاد نمي دهد
من گاهي خداگونه مغرورم و گاهي به نرمي يک بيد تازه به اشاره ی سر انگشت کودکي خم مي شوم
گاهي براي رضايت قلبم به اشاره اي مي دوم و گاهي تن به تکاني براي آب زحمت نمي دهم
من تنها گاهي حرکت مي کنم يا گاهي مي ايستم؟؟
گاهي خود را به دستان بي رحم دلهايي مي سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زيرا که من گاهي کافرم
گاهي منصوروار به پاي دار مي روم و گاهي هزار منصور در من به سکوتي عظيم مي نشينند
گاهي آسمان و زمين به نام من افراشته است و گاهي به آرامي در جوي کثيفي از فراموشي و تاريکي مي خزم
من تنها گاهي ... يا گاهي... ؟؟!
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط شیوا
|