تبليغاتX
مــن هميشه باهاتــــم

مــن هميشه باهاتــــم

حرف های روز مره و...........

شاید آخرین پستم باشه ...............

سلام

13 روز از شروع سال 85 می گذره ........

چشم به هم بزنيم 352 باقی مانده هم می گذره .......

و ناگهان چقدر زود دير می شود ......

به نظر من تنها چيزی که می مونه ..... مهربانی و عشقه ....

 

 از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت: خشكيدن........

از گل پرسيدن عشق چيست، گفت: پرپر شدن........

از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............

از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........

از انسان پرسيدن عشق چيست ، ناگهان ندايي از درونش گفت : جدايي ................

 

همیشه از جدایی ، خداحافظی متنفر بودم ...... نمی دونم چرا ....

ولی چه کنم که هر آغازی را پايانی هست و اين يعنی زندگی ....

آغاز و پايان ........ آغاز و پايان ......... آغاز و پايان  ....... و

 

خیلی خیلی سعی کردم بتونم دوست خوبی براتون باشم ......... نمی دونم تونستم یا نه ؟؟

ولی دوستان خیلی خوبی پيدا کردم ...........

دوستان گلم شاید دیگه چیزی ننویسم ..... ولی مطمئن باشید که  همیشه باهاتون هستم ...... تا همیشه

من همیشه باهاتم .......

 

من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود

 

در آخر ...... بيايد فقط و فقط عشق و محبت و دوستی نثار هم کنيم ..... همين ...... چيز زيادی نيست ......

 

                        

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:7  توسط شیوا  |