تبليغاتX
مــن هميشه باهاتــــم - افسوس که زود گذشت . . .

مــن هميشه باهاتــــم

حرف های روز مره و...........

افسوس که زود گذشت . . .

 

سر در گم بود نمی دانست چی کار کند .

مردد بود .

بلندشد  ، راه رفت  ،

نشت  ،

خوابید  ،

دوباره بلند شد  .

رفت جلوی آينه ،

خودش رو ديد زد ، قلاب نگاهش به يه جفت چشم افتاد که از تو آينه زل زده بود بهش ، چقد قرمز و نم دار بودن . 

با خودش فکر کرد اون چشای توی آينه واسه کی غصه دارن ؟ واسه کی اشک ريختن ؟ واسه کی اينقد بی تابن ؟؟؟

يعنی اون کس ارزشش رو داره ؟ ارزش اين همه غم و غصه ، ارزش اين رو  که تمام لحظات نبودش ، با اشک پر شه ؟ نتونست جوابی پيدا کنه . . . . .

خطهای عميق روی صورتش نشونه گذر زمان بود ، و چقدر زود  . . . . .

به خودش اومد . . . .

يه چنگی به موهايش زد .  ديگه طاقت ديدن اون صورت توی آينه رو نداشت ، از جلو آينه اومد کنار .

 

پنجره را باز کرد . باد چنگ انداخته  به موهاش ؛ ورزش با صورتش رو قلقلک می داد . . . .

 

آدما رو می ديد که هر کی دنبال کار خودش بود ، با خودش فکر کرد کاش می شد فکر آدما رو خواند ، کاش می شد فهميد تو دلشون چی می گذره ، اونوقت ديگه . . . . 

از ديدن اين منظره تکراری هم خسته شده بود .

تلپ خودش را انداخت روی تختخواب ، چشمش افتاد به ساعت ديواری ، واااااااای عقربه ها بدون توجه به اون داشتن کار خودشونو انجام می دادن ، اونا بايد می دويدن تا . . .تا . . .   تا کجا ؟؟؟؟

اونا هيچ توجه ی  بهش نمی کردن . . . . .

 

بازم رفت تو فکر  ، رفت به خیلی وقت پیش . . . . بچه شد . . . .

آره . . .  بچه شد . . . 

داد زد . . .  فریاد زد . . .  مامان رو صدا کرد . . .  مامان اومد و شکلات اورد . . .  بابا اومد و اسباب بازی اورد . . .

حالا ساکت بود . . .  تو بغل مامان  . . . چه احساس امنیتی می کرد . . .

 

کاش می شد . . . 

کاش می شد باز هم مثل همون موقع ها . . .  بدون محدودیت داد زد و بلند ، بلند  گریه کرد . . . .  بعدش هم با یه شکلات همه چیز رو فراموش کرد . . .  همه چیز رو . . . . 

کاش می شد . . . . بچه بود . . . .

 

                                 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 16:32  توسط شیوا  |